من که به روي خودم نمي آورم, گاهي به جاي همه ي تنهايي ها لبخند تلخي مي زنم که مثلاْ خدا هست و...
لابد اتفاقي خواهد افتاد... انگار نه انگار که اتفاقها سالهاست که فريبت داده اند انگار نه انگار که ترانه
هاي «دوستت دارم», تنها لبخندي گذرا شده است بر دهان کساني که مي خواهند چيز هاي ديگري بشنوند.
همان بهتر که خودت را به کوچه ي روزهاي نيامده بزني ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشمري و به خواب
عميق دوست داشتن بروي
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 15:39 توسط یکی مثل خودت
|

""""""""""""""""""""""""""سکوت""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
سکوت شب را شکستم و دوباره بیاد آوردم ٬ یادم میاید
ان هنگامه ی صبح : یک آسمان آبی که نمی دانم چرا
یک ستاره هم ناظرش نبود ... قسم خوردم که هیچگاه
به تو فکر نکنم ...
می بینی چقدر سریع و زود قولم را فراموش کردم !
میدانم تو اکنون در کلبه ای کوچک وگرم آرام خفته ای و
فراموش کرده ای که من زمانی ٬ تکیه گاه کوچکی بودم
برای قلبی بزرگ...
یادت می آید آن لحظه ی شوم که چگونه قلب کوچکم را
به کناری واپس زدی...
راستی آن هنگام چه در فکرت گذشت که عشق گمشده
ات را ٬ همان که میگفتی روزگار هدیه ای زیباتر از آن را
به هیچ بنده ای عطا نکرد٬ برای همیشه دورانداختی ...
یادت می آید آن هنگام را که در کنار هم بودیم
به هم قول داده بودیم که هرگاه موضوعی کوچک
سبب آزارمان شد جیرجیرکها که خواندند ٬ ما هم آوا با
آنها فراموش کنیم هرچه که نامش کینه است هرچه که
نامش دلتنگی است ... هرچه که نامش غم است...
می بینی ؟ امشب جیرجیرکها به پیشم آمده اند و
میخواهند هم نوا شوم با آنها ...اما اینبار میخواهم هم آوا
با جیرجیرکها بخوانم و فراموش کنم هرچه که نامش:
............................عشق......است...!
ماف۱۲۸
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 15:22 توسط یکی مثل خودت
|

آه! باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد بيستون بود و تمناي دو دوست آزمون بود و تمناي دو عشق در زماني که چو کبک خنده ميزد شيرين تيشه ميزد فرهاد. نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.در اين زمانه که نه روي سنگها مي شود نوشت و نه روي آبها براي تو نوشتن چه لذتي دارد من حرفهايم را روي نسيم هم که بنويسم تو آنها را مي خواني کار شيرين به جهان شور برانگيختن است عشق در جان کسي ريختن است. کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآويختن است
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/02ساعت 23:28 توسط یکی مثل خودت
|

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/03/21ساعت 1:57 توسط یکی مثل خودت
|

حرفهای دل(از زبان یک دختر)
خدايا !!! اي خدا آخه چرا ؟! چرا ؟!
چرا آدما اينجوري شدن ؟! چرا نمي خوان هم ديگر و درك كنن ؟! چرا همه فقط به فكر خودشونن ؟ چرا همه فقط دنبال شادين ؟
چرا وقتي يكي غمگينه همه ازش فرار ميكنن ؟ چرا تنهاش ميذارن ؟ چرا ميذارن تو تنهايي خودش بميره ؟ بسوزه و نابود شه ؟
آخه چرا ؟
پس اون محيط گرم و صميمي چي شد ؟ اون آدماي مهربون اون پير زناي دوس داشتني كجان ؟
اون موقع ها اگه واسه يكي مشكلي پيش مي اومد همه دورشو ميگرفتن همه كمكش ميكردن اگه يكي ميمرد كل محل سياه پوش ميشد اما الان چي ؟؟؟ چرا الان وقتي يكي ميميره هيچكي نمي فهمه ؟
اون موقع مردم حتي اون دزدش حلال و حروم سرش ميشد ولي الان چي ؟ چرا بايد اينجوري شه ؟
چرا طرز فكرا انقدر پوچ و بي معني شده ؟ به خدا تو 100 نفر فقط 1 نفره . 1نفره كه ميدونه خدا كيه بشر چي كارس راز خلقت چيه ...
پس بقيه چي ؟ همه تو خواب غفلتن ؟؟ چرا پس بيدار نميشن ؟ چرا يكي بيدارشون نميكنه ؟
چرا دخترا انقدر خودشونو خوار و ذليل ميدونن كه حاضرن خودشون و براي يه پسر تا اين حد كوچيك كنن ؟
چرا راحت خودشون و به هيچ مي فروشن ؟
چرا پسرا تا اين حد به خودشون اجازه ميدن كه اين قدر راحت روح دخترا رو زير پاشون له كنن يا تو دستاشون انقدر فشارش بدن انقدر فشارش بدن تا بتركه و پودر شه ؟؟؟
چرا پسرا بايد به خودشون اجازه بدن كه به ما فقط به شكل يه شيء يا يه وسيله براي ارضا كردن نگاه كنن ؟ آخه به خدا ما دل داريم ما هم آدميم ما هم حق زندگي داريم !!! چرا خدايا چرا ؟ آدم و حوا كه اينجوري نبودن بودن؟
چرا عشق ديگه نيست ؟؟؟ چرا عشق بي دليل از بين رفته ؟؟؟
چرا فقط هورمون و شهوته كه فعاله ؟؟؟ پس قلب و احساسات كجان ؟؟؟
پس چرا من جواب اين همه سوال و پيدا نميكنم ؟؟؟
الان هر كي اينو بخونه ميگه : اينو باش افكارش واسه شونصد سال پيشه ! چه امله !!!
ولي نه !!! به خدا اينا حقيقته .
چرا نمي خواين قبول كنين ؟؟؟ چرا .... چرا .... چرا .....
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/03/07ساعت 11:17 توسط یکی مثل خودت
|

جاده وجود
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.!!
+
نوشته شده در شنبه 1384/12/13ساعت 12:11 توسط یکی مثل خودت
|

جبران خلیل جبران
دوست، نیاز برآورده شده ی شماست.
او، برایتان کشتزاریست که در آن با عشق بذرافشانی کردید و با سپاس، درو.
و او سفره و آتشدان شماست،
که با گرسنگی به سویش روانید و به سبب آرامش، او را می جویید.
وقتی دوستتان، اندیشه ی خویش را بر شما باز می گوید، در اندیشه تان، از گفتن (( نه)) و (( آری)) هراسی نمی کنید.
و چون سکوت می کند، قلبتان به شنیدن آوای قلبش می پردازد؛
که در دوستی، بدون کلمات، همه ی اندیشه ها، آرزوها و خواست ها زاده می شوند و با لذتی وصف ناشدنی شریک.
چون از دوستتان جدا شدید، اندوهگین مباشید؛
که بر آنچه بیش از هر چیز عشق می ورزید، در غیابش بر شما آشکار می شود، مثال کوهی از دور، برکوهنورد آشکار تر است.
بگذارید دوستی را، هدفی جز ژرفا بخشیدن به جان نباشد.
زیرا، عشقی که تنها در طلب افشای اسرار خویش است، عشق نیست، بلکه دامی است گسترده، برای صید بیهودگی ها.
بگذارید بهترین هایتان، برای دوستتان باشد.
اگر او باید آرامش را بشناسد، بگذارید که خروشتان را نیز بداند.
مگر دوستتان چیست که تنها، برای لحظات مرده به سراغش بروید؟
همیشه برای لحظه های زیستن او را بجویید.
که او باید نیازهایتان را پر کند، نه تهی بودنتان را.
در سرور دوستتان خندان باشید و در شادمانی اش شریک.
زیرا در شبنم این کوچک ترین هاست که دل، سحرگاه خویش را می جوید و دوباره تازه می شود
+
نوشته شده در یکشنبه 1384/09/06ساعت 13:51 توسط یکی مثل خودت
|

وقتی ماهیهای توی حوض فیروزه
خوابای دریایی میبینن
وقتی کبوترای بی آب ودونه توی ایوون خونه
پی یک آشیون دیگه پر میکشن
وقتی گلای قالی کهنه توی خونه
بهارو تو خواب به یادم میارن
وقتی چشمهای یکی توی حوض پر آب میشه
نگام توی آیینه لرزون و بی تاب میشه
اونوقت میگم خدایا بگو آخرش چی میشه
دیگه مثل همیشه
صفا و مهربونی توی هیچ دیاری پیدانمیشه
دیگه توی حوضای فیروزه ای
ماهیهای قرمز خال خالی
توی خونه ها پیدانمیشه
گلای شاعباسی و خطهای اسلیمی
روی بهار هیچ قالیی طراحی نمیشه
آخه میگن اینجا هیچ دلی دریایی نمیشه
رو دیوار خونه ها دیگه نقاشی نمیشه
اینجا فقط اشکه که روی گونه ها پیدا میشه
قلبای عاشق که با یک دنیا غم و غصه
بیصدا شکسته میشه
+
نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/26ساعت 9:45 توسط یکی مثل خودت
|

غربت سبز کویر
هو المحبوب
چه زيباست كوير
آنگاه كه چشمانش انتهايش را مي شمارد
و چه سرسبز است
آنگاه كه مقدم قدوم بهار مي شود
 و چه دلگير است كوير
آنگاه كه سرداب باران نقره فامش است
و چه مي بالد به خود خاك پريشانش،
آنگاه كه سجاده خضوع كبير مي شود
و آن هنگام است كه
غريب در غربت غريب، قريب مي شود
آري، نيم نگاه او چشمان جهان را شرمسار مي كند
و شرمندگي سيل ندامت مي شود براي تنهاييش
+
نوشته شده در یکشنبه 1384/08/15ساعت 23:0 توسط یکی مثل خودت
|

+
نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 9:46 توسط یکی مثل خودت
|

فرق عشق و ازدواج چیست؟
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با ئshy;سرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين
+
نوشته شده در دوشنبه 1384/08/09ساعت 9:48 توسط یکی مثل خودت
|

قفس...
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهانم، باز، بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم، شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم...
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم، گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم...
+
نوشته شده در دوشنبه 1384/08/09ساعت 9:43 توسط یکی مثل خودت
|

+
نوشته شده در شنبه 1384/08/07ساعت 5:11 توسط یکی مثل خودت
|

+
نوشته شده در شنبه 1384/08/07ساعت 4:36 توسط یکی مثل خودت
|

|